1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

دمی با ناظمی

آيا ادبيات تافته جدا بافته از زندگيست؟

مرا به سرزمينم ببريد/ مي خواهم شناسنامه ام را با خود بياورم/ و بر بلنداي کليساي « کولن» بياويزم/ تا همه بدانند که من هم سرزميني دارم/ اگر تا آن روز سرزمينم را نفروخته باشند

لطیف ناظمی

شما مرا به سرزمينم ببريد

به سرزمين زيتون و انجير

به مهماني گلاب و عطر سنجد

اگر جنگ چيزي از آن ها بر جاي نهاده باشد

مرا به سرزمينم ببريد

مي خواهم بر چکاد پامير بايستم

ـ بر بستر برف هاي قديمي ـ

و آن گاه فرياد زنم:

در دست هاي من تفنگي نيست

مي خواهم بدون تفنگ با شما سخن بزنم

اگر شما هم بي تفنگ سخن زدن بتوانيد

مرا به سرزمينم ببرید

زير آن آسمان لاجوردي

مي خواهم ساعتي هواي ديارم را تنفس کنم

اگر هوايي بدون باروت يافتن بتوانم

مرا به سرزمينم ببريد

مي خواهم کليد خانه ام را جست و جو کنم

سراغ کتاب هايم را بگيرم

سراغ شعرهايم را

سراغ گلدان هاي را که سال هاست روي آب را نديده اند

اگر خانه ام را توانستم بيابم

مرا به سرزمينم ببريد

مي خواهم شناسنامه ام را با خود بياورم

و بر بلنداي کليساي « کولن» بياويزم

تا همه بدانند که من هم سرزميني دارم

اگر تا آن روز سرزمينم را نفروخته باشند

لطيف ناظمي

٭٭٭

نويسنده پاره اي از سرزمين، جامعه، تاريخ و ميراث هاي فرهنگي و روحي خويش است و نارواست که همه را به دست فراموشي بسپارد و دين خويش را در برابر تاريخ ادا نسازد.

با دريغ که شماري از نويسندگان و خامه زنان ما در پوستين انزواي خويش چنان فرو رفته اند که سر از برج عاج خويش فراز آوردن نتوانند. اينان از تنهايي مي مويند و سرود نا اميدي سر مي دهند، ازاضطراب و مرگ انديشي سخن مي زنند و ادبيات سياه توليد مي کنند.

جماعت ديگري به ضريح پوسيده ايديولوژي ها چسبيده اند و آرمانخويي و آرمان خواهي را پيشه کرده اند. دريغا که در سال هاي خنجر و خون، سقف فرهنگي ما فرو لغزيد . ما گسيخته، پراگنده و متواري شديم و به بيان سعدي «هريک از گوشه اي فرا رفتيم». ماندن در سرزمين هاي ديگران پيوند مان با ريشه هاي ما را سست ساخت و حتا بريد.

جنگ در سرزمين ما فرهنگ خويش را تحميل کرد ـ فرهنگ خشونت، فرهنگ ناهمدلي و ناسازگاري، فرهنگ عدم پذيرش ديگران و فرهنگ تهاجم و معارضه. تفنگ تنها ابزار مفاهمه شمرده مي شد. دلسپردن به عصبيت قومي، مذهبي و زباني يگانه رهيافت براي زيستن به شمار مي رفت. جنگ و اشغال که آغاز يافت، نويسندگان ما دو شقه شدند ـ دسته اي براي اقتدار نوشتند و و دسته اي ديگر يا سکوت کردند و يا در خفا و به علت هراس از چوب و چماق اقتدار به زبان کنايي روي آوردند.

در مجموع ادبيات، ادبيات جنگ گرديد اما تفاوت اين دو جبهه ادبي در اين بود که يکي براي اقتدار قصيده مي ساخت و ديگري براي دشمان اقتدار. اما از هيچ جبهه اي صداي صلح، مدارا، دگرخواهي و دگرپذيري شنيده نمي شد و دريغا که اين روند غمبار به گونه اي تاهنوز هم سکه رايج است. ابيات جنگ تا آن مايه گسترده گشت که شعر عاشقانه را نيز در منگنه خويش مي فشرد و شعر غنايي ما را خون آلود مي ساخت.

ما در ادبيات کهن خويش صداي صلح و مدارا و آشتي پذيري و آشتي جويي را مي توانيم به خوبي بشنويم. نخستين گويندگان مان پيام آوران دوستي و مدارا بوده اند. حتا درشاهنامه فردوسي که درظاهر متني است حماسي و رزمنامه پهلوانان و داستان خون و خنجر و شبيخون و حديث نبرد و تير و شمشير، ما عاطفي ترين احساس انساني را گواهيم. او نه تنها به آدميان مهربان است، بل به موري هم روا نمي بيند که ستمي رود:

ميازار موري که دانه کش است

که جان دارد و جان شيرين خوش است

سيه اندرون باشد و سنگدل

که خواهد که موري شود تنگدل

ملت آرماني فردوسي، جامعه اي است با ترکيبي از تبارهاي گوناگون که فراتر از تبار خويش مي زيند و از چند گونگيي تباري سخني در ميان نيست:

ز ايران و از ترک و ايرانيان

نژادي پديد آيد اندر جهان

نه دهقان، نه ترک و نه تازي بود

سخن ها به کردار بازي بود

اين شاعر بزرگ که جنگ هاي ميهن پرستانه را الزامي مي شمارد، پاسداري از زمين و سرزمين را قهرماني مي شمارد و رستم و سهراب و اسفنديار مي آفريند، اما ارزش تمام جهان را به آزار موري برابر نمي کند:

به نزد کهان و به نزد مهان

به آزار موري نيرزد جهان

سخنوران عارف و عارفان سخنور ما، مهر ورزي به انسان و محبت داشتن به خلق خدا را عبادت و رياضت دانسته اند و پنداشته اند که «از محبت خارها گل مي شود».

از سنايي بشنويم:


من بر سر صلحم تو چرا جنگ گزيني؟

من بر سر مهرم توچرا بر سر کيني؟

يا:

صلح جدا کن ز جنگ زان که نه نيکو بود

دستگه شيشه گر کارگه گازري

سعدي عبادت را به جز خدمت خلق نمي داند و آيين او اين است که همه انسان ها بخش هايي از يکديگر اند و درد يکي، ديگري را نيز دردمند مي سازد. آيا به راستي سازمان ملل از اين طرح و انديشه سعدي چيز بهتري مي توانست يافت تا بر پيشاني مقر خويش حک کند؟

بني ادم اعضاي يکديگرند

که در آفرينش ز يک جوهر اند

چو عضوي به درد آورد روزگار

دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز محنت ديگران بي غمي

نشايد که نامت نهند آدمي

غربيان در دوران ما و با ظهور جامه مدني به مقوله "تولرنس" يا مدارا و دگرپذيري چسپيدند، در حالي که حافظ ده ها قرن پيش از آنان در سده چهاردهم ميلادي جامعه اش را به مدارا مي خواند و فرياد مي زند:

آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است

با دوستان مروت با دشمان مدارا

حافظ که در سرزمين خويش جنگ هاي خونين را نظاره مي کند؛ کور کردن پدر را به دست پسر مي بيند؛ کشتن شاهي را به دست شاهي ديگر شاهد است، يورش ددمنشانه تيمور گورگان را نگريسته است؛ عاجزانه مي طلبد که جاي جنگ و داوري را به صلح و آشتي دهند:

يک حرف صوفيانه بگويم اجازتست؟

اي نور ديده صلح به ازجنگ و داوري

مولانا جلال الدين محمد بلخي، اين انسان دوست و نوع پرور بي بديل، از عارفاني است که چون او منادي بزرگ صلح و دوستي و مهر در فرهنگ خويش سراغ نداريم. او آدمي را دعوت به يگانگي و همزيستي مي کند و از ساحت عشق و ايمان صداي همدلي را سر مي دهد و همدلي را از همزباني برتر مي شمارد: "همدلي از همزباني بهتر است"

از منظر مولانا همه راه ها به حقيقت مي پيوندد و مهم نيست که اين راهيان از چه طريقي به حقيقت راه مي يابند. مولانا بدين باور است که ميان مسلمان و گبر و جهود هم اختلافي نيست و اين اختلاف برخاسته از ديدگاه ماست و از اين که چگونه به حقيقت مي نگريم:

از نظر گاهست اي مغز وجود

اختلاف مومن و گبر و جهود

پس آناني که جهان را تاريک مي نگرند بدان سبب است که در چشم خويش عينک سياه نهاده اند:

تو به چشمت داشتي شيه کبود

لاجرم دنيا کبودت مي نمود

ما محصول چنين فرهنگي هستيم و بايسته است که خوشه چين اين فرهنگ باشيم.

لطيف ناظمي

ويراستار: فرهمند

More on this topic